هنرستان فنی و حرفه ای کمال دانش

info@kamaledanesh.ir

0098-21-77208610

شما اینجا هستید: خانه » معرفی کتاب » عقاید یک دلقک »
۱۳۹۸ جمعه ۱۴ تير

کتاب عقاید یک دلقک اثر هاینریش بل، روایت داستان دلقکی به نام هانس شینر است. او دلقک معروفی بود که به دلیل زمین خوردن در حین یک اجرا در شغلش دچار شکست شد و نزول پیدا کرد.

رمان عقاید یک دلقک (The Clown) در مورد شخصیتی صحبت می کند که جامعه اش را پذیرا نیست و فقط درگیر موضاعات مختلفی از جامعه اش است.

قابل توجه هنرجویان هنرستان رشته کامپیوتر و هنرجویان هنرستان رشته حسابداری با معرفی کتاب (عقاید یک دلقک) با شما هستیم.

هنرستان رشته کامپیوتر معرفی کتاب

هاینریش بل (Heinrich Boll) در این کتاب به خاطر نوشته هایش که ترکیبی از جهان بینی زمانه خود و مهارت بالا در کاراکترسازی می باشد به احیای ادبیات آلمان کمک کرده و توانست جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کند.

هانس تعریف می کند که در خانوادهٔ سهام دار که دارای تعداد زیادی کسب و کار در آلمان هستند به دنیا آمده است. با این حال اخلاق پدر و مادرش باعث شده بوده که او بهرهٔ چندانی از این ثروت نبرد. هانس یک برادر کوچک تر به نام لئو دارد که او را تودار و مطیع به تصویر می کشد. خواهر آن ها، هنریته، در روزهای آخر جنگ برای خدمت در یک دفاع ضدهوایی همراه تعدادی دیگر از نوجوانان به خارج از شهر ارسال می شوند و پس از چندی خبر مرگ آن ها به خانوادهٔ شنیر می رسد و قلب هانس بارها با یادآوری نادیده گرفته شدن احساسات خواهرش به درد می آید.

شینر شخصی است که در یک جزیره با همسرش زندگی می کند و خودش را از مردم دور کرده است. او بسیار عاشق و دلباخته همسرش ماری می باشد ولی به دلیل اختلافاتی که بین آن هاست یک روز ماری او را به صورت ناگهانی ترک می کند و وارد رابطه با مردی کاتولیک به نام هربرت تسوپفنر شده که در مسائل سیاسی و مذهبی نقش پررنگی دارد. در این زمان او نیز بسیار احساس خلاء و پوچی می کند زیرا تنها پل او به دنیای اطرافش همسرش ماری بود.

بعد از ترک همسرش تصمیم به بازگشت به زادگاهش بن می گیرد و به خاطر حس تنهایی و فقری که دارد برای نواختن گیتار به ایستگاه راه آهن بن می رود. او با وجود داشتن شغل دلقکی بسیار درون گرا و غمگین می باشد اما دارای شخصیت بسیار جالبی است.
هانس ورشکستگی و فقر خود را با خوش رویی به نمایش در می آورد و خود را دور از هرگونه فضای اجتماعی و نیرنگ و دورویی کرده و داستان را در یک فضای کاملا تنها روایت می کند. به طوری که در کتاب فقط یک بار با پدرش به صورت حضوری صحبت می کند و چند باری هم با تلفن با اشخاص دیگر و بقیه کتاب را تنها با مخاطب می گذراند.

این کتاب را چگونه باید دید؟ شینر از هر طرف به مسائل مهم دنیا حمله کرده. به خانواده اش که سرمایه دار هستند، به تغییرات کودکی، که با حزب نازی ها و مسئله ی ناسیونالیست ها برخورد می کند. اما مسئله اصلی این رمان نقد جامعه ی کاتولیک می باشد که این مسئله دلیل جدایی اصلی او و همسرش است و در جای جای این کتاب قوانین کاتولیک را به چالش می کشد.

هنرستان کمال دانش در رشته کامپیوتر و رشته حسابداری با بهترین کادر تدریس هر ساله رتبه قابل قبولی در کنکور را دارد.

بخشی از متن کتاب
من در بُن به دنیا آمده ام و مردم زیادی را در این جا می شناسم؛ خویشان، آشنایان، هم شاگردی های قدیمی ام را. والدینم در این شهر زندگی می کنند و برادرم، لئو، که تحت نظر پدر تعمیدی اش، تسوپفنر، تغییر مذهب داده، این جا رشته ی الاهیات کاتولیک می خواند. مجبورم به خاطر حل و فصل مسائلِ مالی، یک بار پدر و مادرم را ملاقات کنم. شاید این کار را هم به وکیلم واگذار کنم. در این مورد هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام. از موقعی که خواهرم، هنریته، فوت کرده، والدینم دیگر به عنوان پدر و مادر برایم وجود ندارند. هفده سال از مرگ هنریته می گذرد. وقتی جنگ تمام شد، شانزده ساله بود، دختری زیبا و بور بود، بهترین تنیس باز بین بُن و رِماگن بود.

چیزی که شاید آن را بتوان سرنوشت نامید، شغل و وضعیت مرا به خاطرم می آورد: اینکه من یک دلقک هستم. عنوان رسمی این شغل کمدین است؛ موظف به پرداخت مالیات به کلیسا نیستم، بیست و هفت ساله ام و نام یکی از برنامه هایم “ورود و عزیمت” است.

من الکلی نیستم. اما از وقتی ماری مرا ترک کرده است الکل حالم را جا می آورد.
چند ماه پیش وقتی گیتاری به منظور تصنیف و تنظیم سرودهایی که می خواستم بخوانم، خریدم، ماری وحشت زده این اقدام مرا “کسر شان” دانست و من به او گفتم پایین تر از سطح جویبار فقط فاضلاب قرار دارد. اما ماری متوجه مقصود من از این قیاس نشد و من هم از تشریح و توضیح چنین تصویرهایی نفرت دارم. مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند. من یک مفسر نیستم.

تصور می کنم حتی چشمان شیطان هم به تیزی چشمان همسایگان نیست.
او به آرامی گفت: “به هیچ، من به هیچ فکر می کنم.” گفتم: اما به هیچ چیز که نمی شود فکر کرد. و او گفت: چرا، می شود، من در این لحظات احساس می کنم درونم به طور کامل خالی شده است، مثل یک فرد مست و دلم می خواهد کفش ها و لباس هایم را هم درآورم و به گوشه ای پرتاب کنم بدون هیچ باری.

این واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست، عیب آن است که آن ها به برنامه ی خود به دید انتقادی نگاه نمی کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می بینند، و این خیلی ناخوشایند است.
این اشتباه خود ما بود که درباره ی این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم.
لحظاتی وجود دارند که تکرار آن ها ممکن نیست.

منبع: کتابراه

           اگر فکر می کنید بعضی آدم ها خلاق به دنیا می آیند و شما از چنین موهبتی بی بهره هستید، اشتباه می کنید. برخی آدم ها خلاق ترند، چون خلاقیت را در خود پرورش می دهند. درحقیقت، کارشناسان معتقدند خلاقیت از اساس مهارتی آموختنی است. پس مانند هر مهارت دیگر، باید با تمرین و کوشش خلاق بودن را یاد بگیرید. خواستن کافی نیست و برای خلاق بودن باید هرروز تلاش کنید و خودتان را به سوی افکار نو و ایده های روشن سوق دهید
           «چطور به اینجا رسیدم، چطور ممکن است چنین گندی زده باشم؟!» این مکالمات ذهنی، برای خیلی از ما پیش آمده است. همه‌ ما اشتباهاتی مرتکب شده ایم و تصمیم های غلطی گرفته ایم که گاهی پیامدهای پرهزینه ای داشته اند. خودبخشودگی یا بخشیدن خودمان، به این معنی است که بتوانیم خودمان را به خاطر این اشتباهات و تصمیم های غلط ببخشیم
           کنکور یکی از مهم ترین آزمون های زندگی هر فرد و جزو خاطرات فراموش نشدنی عمر تحصیلی او به حساب می آید. در واقع کنکور را می توان ثمره 12 سال تحصیل در کلاس درس دانست که بخشی از زندگی و آینده فرد را رقم می زند و در این بین نکته مهم و قابل توجه، چگونگی استفاده از این فرصت و تبدیل آن به نقطه عطفی برای رسیدن به موفقیت است.
           برخی بر این باورند که این امر کاملا بستگی به استعداد دارد؛ یعنی همان مهارت های ذاتی که تعداد کمی از افراد باهوش با آنها به دنیا می آیند. برخی دیگر نیز معتقدند که این امر بیشتر با تلاش و کوشش در ارتباط است؛ یعنی تمرین بی وقفه تا زمانی که به هدف مورد نظر دست یابید.
           فکر می کنید در یک روز عادی چند بار تصمیم می گیرید؟ ده بار؟ شاید هم صد بار؟ به باور روان شناس ها تعداد این تصمیم ها خیلی بیشتر از چیزی است که فکر می کنیم، چیزی حدود هزار بار! اما چقدر در تصمیم گیری مهارت داریم؟ چه چیزهایی می توانند بر تصمیم ما تأثیر منفی بگذارند؟